-
بی منطقی تا کجا ....
چهارشنبه 7 مرداد 1405 01:34
منم مثل خیلیای دیگه مخالف اعدام کردنم اما گاهی نیازه گاه مرهم روی زخم دله یکی میشه وقتی کسی با میله چشمِ یکی رو در میاره وقتی با قمه بدن یکی رو قطع میشه چرا خانواده ی اون بینوا باید رضایت بدن معلومه نباید از حقشون بگذرن. خدایا کشورم رو ...مردم کشورم...جوانهای نازنین کشورم را به تو میسپارم کاش گرونی تمام بشه کاش...
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 26 تیر 1405 00:39
این روزها در مورد همه چیز دارم خودخوری میکنم همسرم از اردیبهشت یا خرداد ماه بود میوه فروشی زده و طبق معمول خانواده اش باید یه جوری تیغ بزنن مادرش میگه حقوقم نمیرسه میبرم یه صندوق خانگی ۲۰ ماهه نوشتم وقتی برنده شدم میدم خواهرش میگه ماشین خراب شد نداریم پرداخت کنیم وووووو...... خلاصه برام سواله قبل از ما اینا چطور پول...
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 22 خرداد 1405 01:15
جنگ کی تمام میشه و تا یه نفس راحت بکشیم دلم اون آرامش پارسال رو میخواد که نمیدونستیم موشک و بمباران چیه عید که شهرمون موشک زدن با بچه هام تنها بودم دخترکم ترسید بغض کرد گفت مامان میشه زنگ بزنی بابا بیاد دنبالمون بریم خونمون ..اون لحظه بغضم گرفتم که بچه هام ترسیدن خودم نترسیدم ولی برای بچه هام نگران بودم گفتم بریم...
-
جرئت
پنجشنبه 23 بهمن 1404 12:21
از بعد از کشتار دی ماه دیگه روحیه ی اینستا گردی ندارم اینکه برم پیجی ببینم که مادر برای داغ سنگین بچه اش عزاداری کنه سخته اینکه کلیپی ببینم که بگه سپهر بابا کجایی سخته .....اینکه کسی عکسی از دختر داییش بزاره که داره برای مرگ برادر جوانش جیغ میکشه سخته خدایا سخته آدم باشی و اینا رو ببینی و قلبت به درد نیاد فقط خدا...
-
عجیب و غریب
پنجشنبه 23 بهمن 1404 00:10
همسرم بشدت حرف مامانش و خووهرش روش تاثیر داشت اما مدتیه نمیدونم چی شده عوض شد بیرون بود مادرش رو پیاده کرد اومد دنبالم بریم بیرون کار خیلی مهمی داشتیم و خیلیییییی عصبانی بود با داد میگفت مامانم میخواد منو تیغ بزنه خواهرم میخواد منو تیغ بزنه مسگفت بجای اینکه بگن پسرمون دو تا بچه داره تو اینگرونی کمک حالش باشیم مامانم...
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 18 دی 1404 14:37
بچه های قشنگم رفتن شهرستان و چند روزی میمونن خونه رو مرتب کردم غذا پختم حیاط رو شستم دوش بگیرم و تمااااام خدایا خودت مواظب کشورم و جوانامون باش خدایا خودت عاقبتمون رو بخیر کن از آدمهای دو رو از آدمهایی که فکر میکنن دنیا دیده هستن و راجب همه چی اطلاعات دارن و بقبه نمیفهمن ...... شب مهمان دارم برادر همسرم و خانمش میان...
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 20 آذر 1404 09:31
همسرم میاد آهنگ مادر استوری میکنه مینویسه تقدیم به مادر عزیزم مادر خانمم و همسرم آخه یه استوری تکی خوشگل برا زنت بزار و کل تبریکش همون استوری بود زبانی و حضوری هیییییچی نمیدونم چرا براش سخته میگه بلد نیستم میگم دارم واضح بهت میگم خوب یاد بگیر . برای مدیرمون ساک سه تایی سفارش دادم وقتی تو مدرسه برنامه داشتیم وسیله ای...
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 7 آذر 1404 00:29
حس میکنم انرژی و توان ندارم هر لحظه یک جای بدنم درد میکنه این پریود شدن چقدر خوب بود و قدرش نمیدونستم و یائسگی چقدر اثرات بد روی زندگی و روحیه داره پرخاشگر و تنبل شدم و به شدددددددت چاق .... هر کسی منو میبینه زود میگه وای چقدر چاق شدی چقدر شکم درآوردی تصمیم گرفتم توی خونه هم شده روزانه با ماهواره ورزش کنم و این شکم...
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 8 آبان 1404 11:05
پسرم رو از اون کودکستان قبلی آوردم پیش خودم و توی کلاس خودمه مدرسه قبلی گفت به ضررمه اجاره بدم و کلا مدرسه رو برد خونه ی خودش یعنی هم تو خونه زندگی میکردن هم کودکستان و مهد بود و کلا بچه ها یا اتاق بودن یا توی پذیرایی ..بهش اعتراض کردم گفت همین اول راه شما انرژی منفی میدی اگر نمیخوایی در خدمتیم یعنی مستقیم گفت بچه ت...
-
افتادن اولین دندان پسرم
جمعه 18 مهر 1404 00:25
اولین دندان پسرکم پنج شنبه شب در تاریخ سوم مهرماه ۱۴۰۴ افتاد چقدر ذوق کردم از بزرگ شدن پسرم و بغضم گرفت که زمان زود میگذره هر روز صبح با گریه بلند میشه که تغذیه نمیخوام ببرم به معلمم بگو بهم نگه بیار بخور و منم هر روز بهش میگم باشه من برات میذارم اگر گشنه نبودی بگو خانم گشنه نیستم و این گریه تا ساعت یه ربع به هشت...
-
پسرک مدرسه ای من
یکشنبه 6 مهر 1404 22:58
امروز اولین روز مدرسه ی پسرکم بود وقتی لباساش آوردم تنش کنم بغضم گرفت بسم الله گفتم و لباس پوشید براش صدقه کنار گذاشتم و از زیر قرآن رد کردم ازش عکس گرفتم تو مدرسه فکر کردم بیتابی کنه اما بادکنکی که مدیر گفت از خونه بردیم و راحت روی صندلی نشست تقریبا نیم ساعت پیشش بودم بعد قایم شدم و کم کم برگشتم خونه تا یک ساعت منتظر...
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 11 شهریور 1404 15:33
دیشب من و همسر گفتیمبریم پیاده روی و دویدن بچه ها هم ببریم بازی کنن خلاصه فقط من تونستم کمی پیاده روی کنم چون یکی باید پیش بچه ها باشه وقتی مشغول بازی هستن بعد تو پارک جزیره آب رو مدل فواره ای گذاشته بودن کم و زیاد میشد خیلی جالب بود بچه ها میرفتن بازی میکردن کلی کیف کردن در آخر خواستیم خشک بشن گفتیم برید عقب وانت...
-
سلام
جمعه 24 مرداد 1404 09:06
با پسرم میرم کودکستان محله تا شرایط ثبت نام رو بپرسیم ازش تست گرفت برای رنگها و اعداد پسرم همه رو به انگلیسی هم میگفت مدیر مهد خوشش اومد گفت ۴ میلیون پیش پرداخت میگیریم بقیه تا اسفند باید تسویه بشه.. تا اول برج میرم ثبت نامش میکنم زیاد کودکستان مجهزی نیست اما چون به دلیل آلودگی هوا بیشتر اوقات اینجا تعطیله نمیخوام...
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 8 مرداد 1404 16:11
هنوز پسرم رو برای پیش دبستانی ثبت نام نکردم بعضیا میگن ببر پیش خودت و بعضیا میگن نه اینکار نکن و دو دل هستم اون مربی که تو مدرسه ماست خیلی بدجنسه و میترسم بخاطر حس رقابت با من از نظر روحی بچه رو اذیت کنه از چند تا دوستام که معلم و مادر هستن پرسیدم بهم گفتن نبر تو کلاس خودت
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 29 تیر 1404 01:18
نمیدونم کجا خونده بودم که بعضیا درونگرا و بعضیا برونگرا هستند اما بعضیا درونگرای برونگرا هستند یعنی دوست دارن بیرون یا مهمانی بروند اما در عین حال همون موقع که درحال آماده شدن هستن میگن کاش کنسل میشد مهمان دعوت میکنند همون روز مهمانی میگن ااااا کاش اینکار نمیکردم مهمانی نمیگرفتم این رو که خوندم فهمیدم من دقیقا...
-
درهم نوشت
جمعه 20 تیر 1404 23:07
امروز بیستم تیرماه تولد دختر مهربونم بود بغلش کردم و یه دل سیر بوسیدمش بهش میگم تولدت مبارک تو بهترین دختر دنیایی بوسم میکنه و میگه تو هم بهترین مامان دنیایی فقطططط خدا میدونه چقدر عشق میکنم وقتی بوسم میکنه و صورتم پر از تف میشه میگه مامانم گوشیت رو بده به فرشته مهربون ( نازلی نقش فرشته ی مهربون رو داره ) بُیس (...
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 19 تیر 1404 19:09
دیشب به پسرکم گفتم دلخورم کمکم نمیکنی اتاقت مرتب بشه ببین چقدر اسباب بازی تو اتاقت و پذیرایی ریخته من واقعا خسته میشم و یه کم سرش غر زدم بلند شد گفت باید آجی کمکم کنه گفتم باشه در ظاهر با هم رفتن جمع کنن اما خداشاهده آجی هر دقیقه میومد میگفت آی پام مامان پام درد میکنه نمیتونم به داداش کمک کنم میگفتم ببینم نه خوب شد...
-
سینی حضرت قاسم
جمعه 13 تیر 1404 10:57
جنگ ایران و اسراییل بخاطر شرایط جنگی من و بچه هام و مادرهمسرم رفتیم شهرستان و اخر هفته همسرم میاد بهمون سر میزنه ترس زیادی داشتم یهو به خودم اومدم و گفتم خاطره تو فقط همین دو تا بچه داری اگر اتفاقی براشون بیافته چکار میکنی و صبح زود چمدون دراوردم و لباس و مدارک و طلا جمع کردم خونه مرتب شد و غروب راه افتادیم درسته آتش...
-
یائسگی
دوشنبه 12 خرداد 1404 15:42
از پارسال اواخر بهار گرگرفتگی داشتم و خیلی اذیت میشدم اصلا خنک نمیشدم پاهام و مچ دستم بشدت درد میکرد همش خسته بودم بعد از یکی دو ماه نیمه شب که با گرگرفتگیبیدار شدم یهو به فکرم رسید نکنه علائم یائسگی باشه و همون لحظه نت رو روشن کردم و خوندم دیدم همه علائمی که نوشته رو دارم گذشت تا ماه قبل باز این گرگرفتگی اذیتممیکرد...
-
روزمرگی
دوشنبه 13 اسفند 1403 23:23
دیگه به آخر سال نزدیک شدیم و دلم میخواد شلوغی ها و بدو بدو های آخر سال مردم رو توی کوچه خیابون ببینم اما وقتی میام خونه تا ناهار بپزم بخوریم جمع کنم میشه ساعت ۴ بعد باید افطار برای همسرم آماده کنم تا بخوام استراحت کنم میشه ساعت یک شب و دیگه تا دراز میکشم بیهوش میشم و ساعت ۷ صبح هم باید بیدار بشم گاهی از اینکه رفتم...
-
شاغل شدن
پنجشنبه 12 مهر 1403 19:29
تابستون دوره پیش دبستانی و کلاس اول گذروندم و الان مربی پیش دبستانی هستم بهم کلاس اول پیشنهاد دادند ترسیدم سخت باشه و الان بشدت پشیمونم حس خوبیه اول صبح بیدار بشی ببینی هدف داری حقوقش زیر ۶ میلیونه اما برای من خیلییییی عالیه میخوام پسرکم گاهی با خودم ببرم فعلا بچه هام پیش مامانم هستن ساعت ۱۲ و نیم جلو در تحویل میگیرم...
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 13 شهریور 1403 11:19
روزهای گذشته بشدت درگیر بودم دوره ی آموزش پیش دبستانی و کلاس اول رو گذروندم از طرفی تو شهرمون دوره کمکهای اولیه و تزریقات گذروندم خیلی خسته میشدم دو دوره پشت سر هم بود اما ارزش داشت البته جلسه آخر دیگه انرژی نداشتم و از فشار بی خوابی حالم بد شد دیگه از نظر روحی ضعیف شدم دچار گر گرفتگی مقطعی شدم در روز چند بار اینجور...
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 11 تیر 1403 17:03
تیرماه برای من تو این دو سال یه رنگ و بوی دیگه میده تا دو سال قبل از تیرماه بدم میومد اما این دو سال دخترک تیرماهی من بدجوری هوش از من میبره عاشق اینم وقتی صحبت میکنه ناز میکنه صداش نازک میکنه میگه مامان کیف من ...مامان پتو من تا از خواب بیدار میشه خرگوشش رو بغل میکنه کیفش میذاره روی دوشش گیره هاشم میاره یعنی موهام...
-
حسادت
سهشنبه 1 خرداد 1403 02:58
دندون درد فوق العاده شدیدی دارم حوصله ی خودمم ندارم چه برسه به بچه ها ...دخترم بالش من و خودش میاره میگه دوتا رو روی پا بذار تا بیام بخوابم پسرم میگه چرا اول آجی بیاد امشب اول من رو بخوابون نیم ساعت دخترک رو تکون دادم نخوابید دیگه عصبانی شدم هی تکون میخوره میشینه صحبت میکنه و نمیخوابه گیج خوابه هاااا اما مقاومت میکنه...
-
دندان درد
دوشنبه 31 اردیبهشت 1403 02:39
یادمه ابتدایی و یکبار هم راهنمایی بودم دندان درد گرفتم و دیگه دندان درد نداشتم تا ۵ یا ۶ سال قبل که بخاطر دندان عقل بود و با کشیدن اونا هم خوب شدم ولی الان دو روزه از درد کلافه ام صورتم ورم کرده چرک خشککن میخورم تا بهتر بشم و حقوق بگیریم برم کلینیک. دو روزه همسرم خونه نیست نگهبان انبار تصادف کرده مرخصی هست و همسر...
-
ترسِ از دست دادن
شنبه 29 اردیبهشت 1403 16:50
بشدت میترسم ...میترسم اطرافیانم رو از دست بدم از اسفند ماه اینطور شدم . وقتی بچه هام رو بغل میکنم میبوسم وقتی ازشون عکس میگیرم میترسم از دستشون بدم اینکه بلایی سر عزیزانم بیاد میترسم اینکه دوست و آشنایی رو از دست بدم و بدونم دیگه نمیبینمشون میترسم میترسم بچه هام رو گمکنم فوبیای گمشدن بچه هام رو دارم میترسم گم بشن و...
-
سخت ترین دوره ی مادری
چهارشنبه 23 اسفند 1402 19:07
فکر کنم یکی از سختترین مراحل مادری از شیر گرفتن باشه دارم دخترکم رو از شیر میگیرم حقیقتش خیلی زیاد لاغر شدم طوری که هیچ لباسی دیگه سایز نیست و هر کسی منو میبینه میگه چرا اینجور شدی و از طرفی وابستگی بیش از حد دخترم به خودم و شیر دیگه کلافه ام کرد امروز از ساعت ده صبح تا این ساعت دخترم شیر نخورد الانم بزور روی پام...
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 7 اسفند 1402 10:27
تولد پسرکوچولوی مامان بهمن ماه بود اما من شب نیمه ی شعبان یعنی دو شب قبل گرفتم کیک مستربین میخواست و میگفت مامان میخوام ماشین و تدی مستربین رو بخورم چند جا رفتم و گفتم فوندانت نمیخوام عکس چاپی خوراکی میخوام میگفتن این طرح نداریم و در آخر دو جا گفتن داریم و دیگه سفارش دادم آخر شب بهم گفت مامان خیلی خوشحال شدم برام کیک...
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 6 دی 1402 15:09
زندگی روی دور تند در حال گذره گاهی از خستگی کم میارم گاهی میگم کاش زمان خیلی خیلی خیلی زیاد آهسته بگذره تا از زندگی لذت ببرم دخترکم شیطون شده خداشاهده از الآن عشوه های دخترانه رو تو رفتارش میبینم و منی که خودم اهل ناز و عشوه نبودم غرق لذت میشم وقتی همسر از سرکار میاد دخترکم اینقدر میگه بابا بابا تا همسر نگاهش میکنه...
-
آموزش زبان انگلیسی
جمعه 28 مهر 1402 00:08
توی خونه پسرم رو با زبان انگلیسی آشنا کردم از وقتی یک سال و نیمه اش بود یادش دادم الان رنگها رو کامل بلده دوچرخه ؛بیمارستان ؛خواهر برادر دختر پسر بابا بزرگ و مامان بزرگ شیر ..در و پنجره ..به انگلیسی میپرسه اسمتون چیه و به انگلیسی میگه اسمم امیررضاست از هفته آینده میخوام اعداد باهاش کار کنم بعضیا میگن تو خونه الفبا...