-
جشن شکوفه ها
چهارشنبه 1 مهر 1405 23:03
امروز جشن شکوفه ها بود مدرسه جشن گرفت و بنظرم به نسبت اینکه دولتی بود خوب بود بادکنک و خط کش چوبی و مداد و کیک دوقلو و شکلات به بچه ها دادن ..گروه نمایش دعوت کرده بود آهنگ میزدن بچه ها دست میزدن کیف کردن فکر میکردم کلاس پسرم ۳۳ نفره متوجه شدم ۲۶ نفره ست خوبه اما از معلمش راضی نبودم و مادران سال قبل میگفتن تدریسش خوب...
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 31 شهریور 1405 21:29
به مدیر گفتم نمیام استخاره گرفتم برای پسرم پراکندگی و سختی در اومد تو این مدرسه و من به مدیر گفتم نمیام ساعت ۸ شب زنگ زد تو رو خدا بیا مربی ندارم بهش مربی معرفی کردم گفتم خدا شاهده بخاطر پسرم نمیام همسر خودتون استخاره گرفت گفت پیشت آرامش داشتم و گفت موسس میگه اون مربی تمام تلاشش کرد تا خانم خاطره رو بیرون کنه مطمئن که...
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 30 شهریور 1405 19:53
پریشانم استرس و بیخوابی و ترس و دلنگرانی دارم مدرسه دوباره ازم دعوت کرد برای پیش دبستانی برم اونمربی گفت حقوق ۸ میلیون کمه بیمه نمیکنید نمیام اگر برمپسرمجفتمه خیالم راحته خواهرم میگه نرو میگه بشین تو خونه کارات کن غذات بپز بچه ت اومد سرحال باشی میگه شوهرت میاد استراحت میکنه باشگاه میره اما تو بعد استراحت نداری...
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 29 شهریور 1405 15:54
با زهرا صحبت کردم بهم گفت دیگه دلتو یک دله کن برو لباس فرم پسرت سفارش بده دیگه دیروز عصر رفتم خیلی شلوغ بود گفت همه بخاطر مجازی بودن لباس فرم نگرفتن و همین روزهای آخر یادشون اومد مدرسه لباس فرم هر پایه رو یک رنگ انتخاب کرد اول زرد و دوم قرمز و سوم آبی بود بعد هم کفشهایی که براش خریدم بردم مطب ارتوپد فنی و نسخه پزشک...
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 25 شهریور 1405 00:39
از یک کلاس ۳۲ نفره (البته فعلا این تعداده فکر کنم بیشتر بشه ) فقط یک نفر فارس هست اونم پسر من ...خوب اونا که فارسی صحبت کردن براشون سخته پسر منم نمیتونه عربی صحبت کنه حالا چه کنیم همسرم تا گروه رو دید گفت پرونده اش بگیر گفت از اول گفتم دولتی بدرد نمیخوره گوش ندادی این دو سال کلاس من فقط فارس بودن فکر کنم یک یا دو نفر...
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 19 شهریور 1405 18:15
کل کل کردنهای خواهر و برادری بینشون دوست دارم محبت کردناشون دوست دارم امیررضا میره مغازه خرید کنه برای خواهرش ابمیوه پرتقال میگیره الین خندید طوری که حتی چشمهاشم خندیدن و براق شدن گفت وااای داداش بیا بغلم بوست کنم از کجا فهمیدی من آب پرتقال دوست دارم بعد امیررضا خییییییلی خشک و جدی گفت مگه من خریدم باباجون گفت الین چی...
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 11 شهریور 1405 14:11
خونه کاملاااا مرتب بود غذا آماده بود گفتم تا همسر برسه کمی دراز بکشم کمتر از پنج دقیقه صدای الین اومد که گفت امیررضا بیا این کوسن دومی هم آوردم بعد امیررضا گفت برو روتختی منم بیار ...هیچی نشد فقط تو پذیرایی انگار بمب ترکیده بهش گفتم اصلا چیزی نمیگم فقط بعد از بازی و قبل از اینکه عصر بریم بیرون باید پذیرایی مرتب باشه...
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 11 شهریور 1405 09:04
بچه ها مشغول بازی تو اتاقشون هستن من و همسر داریم اخبار گوش میدیم که مردم میگن مرگ بر آمریکا و گذشت تا موقع خواب که بخاطر جنگ دوباره ۴ نفری توی یک اتاق میخوابیم الین : مامان مرگ بر یعنی چی یعنی اون نفر نباشه فوت کنه یعنی بره تو آسمونها بله عزیزم چرا تو تلویزیون گفتن مرگ بر آمریکا مامان اصلا جمله ی خوبی نمیگن اما خوب...
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 11 شهریور 1405 08:55
همچنان تو سایت دیوار دنبال خونه هستیم بنگاهی زنگ زده یک نفر معازه شما رو میخواد با خونه اش معاوضه کنه باقی پول هم بهش نقد بدیم موقعیت خوبیه بدبختی خونه اش جایی هست که من دوست ندارم اینکه بری جایی خونه بخری که میدونی همزبونت نیستن فکر خوبی نیست حالا قراره عصر بریم ببینیم ایران و آمریکا هم هر وقت حوصلشون سر میره جنگ...
-
حزب باد
دوشنبه 9 شهریور 1405 09:23
فعلا خرید خونه کنسل شد نمیخوام وام مسکن بگیرم خیلی زیاد سود داره اوراق باید بگیریم ۶۰ میلیون هزینه ی دفترخونه ست چون سند در رهن بانک میره و ۲۰ میلیون بنگاهی گفت میگیرم آشنا دارم زود وام رو بهتون میدن و ۱۰ میلیون هم گفت حق کمیسیون خوب من بخوام یک میلیارد وام بگیرم ماهی ۲۰ میلیون قسطش میشه و دقیقا ۲۹۰ تا ۳۰۰ میلیونش...
-
فروش بعضی وسایل و تفکر پسرکم
شنبه 7 شهریور 1405 16:24
سرویس تخت خودم و بوفه رو برای فروش گذاشتم دارم با خودم صحبت میکنم میگم سبد سیب زمینی و پیاز که کمدی هستند و موتور پسرم و وووو هم برای فروش بزارم یک دفعه صدای پسرم میشنوم میگه بابا بیا ببین مامان داره همه چیز میذاره سایت دیوار بفروشه کم مونده خودمونم بفروشه خیلی وسایل تو انباری که بعبارتی قرار بود اتاق دخترم باشه...
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 6 شهریور 1405 14:44
بشدت تو فکر خرید خونه هستم قبل از عید خیلی به همسرم گفتم بیا یه خونه بخریم اینقدر گفت گرونه منم منصرف شدم رفتیم تو فکر خرید مغازه که شغلی برا خودمون باشه مغازه خریدیم اما پولی نموند برامون حالا تصمیم گرفتیم زمین شهرستان و مغازه اینجا بفروشیم وام مسکن بگیریم خونه بخریم تو فکرمه تخت خودم و بوفه و کمد سیب زمینی پیاز و...
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 4 شهریور 1405 13:03
نیمه شب برق قطع شد و یک ساعت و نیم توی این شرجی برق نداشتیم ...پسرم دیشب گفت دوست دارم پیش بابا بخوابم اینطور شد که اون و باباش روی تخت ما خوابیدن من و دخترکم توی اتاق بچه ها روی زمین خوابیدیم چون برق قطه شده بود چراغ خواب خاموش شد اتاق بشدت تاریک بود دخترکم بیدار که شد دید تاریکه اولین کلمه ای که گفت این بود داداش...
-
دعا و طلسم
دوشنبه 2 شهریور 1405 09:06
همسرم از باشگاه اومد خونه بعد از یه ربع دوباره خواست بره بیرون صدام کرد در باز کردم دیدم سمت شاگرد اما عقب ماشین ایستاده میگه این چیه گفتم چی ( سطل آشپزخونه شسته بودم دقیقا اونجا بود فکر کردم اون رفت زیر ماشین ) دیدم یه پیاز متوسط که سنجاق قفلی بزرگی بهش زده و پیاز برش داده و یه تکه کاغذ داخلشه و کلا کباب شده ست دستشه...
-
بی منطقی تا کجا ....
چهارشنبه 7 مرداد 1405 01:34
منم مثل خیلیای دیگه مخالف اعدام کردنم اما گاهی نیازه گاه مرهم روی زخم دله یکی میشه وقتی کسی با میله چشمِ یکی رو در میاره وقتی با قمه بدن یکی رو قطع میشه چرا خانواده ی اون بینوا باید رضایت بدن معلومه نباید از حقشون بگذرن. خدایا کشورم رو ...مردم کشورم...جوانهای نازنین کشورم را به تو میسپارم کاش گرونی تمام بشه کاش...
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 26 تیر 1405 00:39
این روزها در مورد همه چیز دارم خودخوری میکنم همسرم از اردیبهشت یا خرداد ماه بود میوه فروشی زده و طبق معمول خانواده اش باید یه جوری تیغ بزنن مادرش میگه حقوقم نمیرسه میبرم یه صندوق خانگی ۲۰ ماهه نوشتم وقتی برنده شدم میدم خواهرش میگه ماشین خراب شد نداریم پرداخت کنیم وووووو...... خلاصه برام سواله قبل از ما اینا چطور پول...
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 22 خرداد 1405 01:15
جنگ کی تمام میشه و تا یه نفس راحت بکشیم دلم اون آرامش پارسال رو میخواد که نمیدونستیم موشک و بمباران چیه عید که شهرمون موشک زدن با بچه هام تنها بودم دخترکم ترسید بغض کرد گفت مامان میشه زنگ بزنی بابا بیاد دنبالمون بریم خونمون ..اون لحظه بغضم گرفتم که بچه هام ترسیدن خودم نترسیدم ولی برای بچه هام نگران بودم گفتم بریم...
-
جرئت
پنجشنبه 23 بهمن 1404 12:21
از بعد از کشتار دی ماه دیگه روحیه ی اینستا گردی ندارم اینکه برم پیجی ببینم که مادر برای داغ سنگین بچه اش عزاداری کنه سخته اینکه کلیپی ببینم که بگه سپهر بابا کجایی سخته .....اینکه کسی عکسی از دختر داییش بزاره که داره برای مرگ برادر جوانش جیغ میکشه سخته خدایا سخته آدم باشی و اینا رو ببینی و قلبت به درد نیاد فقط خدا...
-
عجیب و غریب
پنجشنبه 23 بهمن 1404 00:10
همسرم بشدت حرف مامانش و خووهرش روش تاثیر داشت اما مدتیه نمیدونم چی شده عوض شد بیرون بود مادرش رو پیاده کرد اومد دنبالم بریم بیرون کار خیلی مهمی داشتیم و خیلیییییی عصبانی بود با داد میگفت مامانم میخواد منو تیغ بزنه خواهرم میخواد منو تیغ بزنه مسگفت بجای اینکه بگن پسرمون دو تا بچه داره تو اینگرونی کمک حالش باشیم مامانم...
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 18 دی 1404 14:37
بچه های قشنگم رفتن شهرستان و چند روزی میمونن خونه رو مرتب کردم غذا پختم حیاط رو شستم دوش بگیرم و تمااااام خدایا خودت مواظب کشورم و جوانامون باش خدایا خودت عاقبتمون رو بخیر کن از آدمهای دو رو از آدمهایی که فکر میکنن دنیا دیده هستن و راجب همه چی اطلاعات دارن و بقبه نمیفهمن ...... شب مهمان دارم برادر همسرم و خانمش میان...
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 20 آذر 1404 09:31
همسرم میاد آهنگ مادر استوری میکنه مینویسه تقدیم به مادر عزیزم مادر خانمم و همسرم آخه یه استوری تکی خوشگل برا زنت بزار و کل تبریکش همون استوری بود زبانی و حضوری هیییییچی نمیدونم چرا براش سخته میگه بلد نیستم میگم دارم واضح بهت میگم خوب یاد بگیر . برای مدیرمون ساک سه تایی سفارش دادم وقتی تو مدرسه برنامه داشتیم وسیله ای...
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 7 آذر 1404 00:29
حس میکنم انرژی و توان ندارم هر لحظه یک جای بدنم درد میکنه این پریود شدن چقدر خوب بود و قدرش نمیدونستم و یائسگی چقدر اثرات بد روی زندگی و روحیه داره پرخاشگر و تنبل شدم و به شدددددددت چاق .... هر کسی منو میبینه زود میگه وای چقدر چاق شدی چقدر شکم درآوردی تصمیم گرفتم توی خونه هم شده روزانه با ماهواره ورزش کنم و این شکم...
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 8 آبان 1404 11:05
پسرم رو از اون کودکستان قبلی آوردم پیش خودم و توی کلاس خودمه مدرسه قبلی گفت به ضررمه اجاره بدم و کلا مدرسه رو برد خونه ی خودش یعنی هم تو خونه زندگی میکردن هم کودکستان و مهد بود و کلا بچه ها یا اتاق بودن یا توی پذیرایی ..بهش اعتراض کردم گفت همین اول راه شما انرژی منفی میدی اگر نمیخوایی در خدمتیم یعنی مستقیم گفت بچه ت...
-
افتادن اولین دندان پسرم
جمعه 18 مهر 1404 00:25
اولین دندان پسرکم پنج شنبه شب در تاریخ سوم مهرماه ۱۴۰۴ افتاد چقدر ذوق کردم از بزرگ شدن پسرم و بغضم گرفت که زمان زود میگذره هر روز صبح با گریه بلند میشه که تغذیه نمیخوام ببرم به معلمم بگو بهم نگه بیار بخور و منم هر روز بهش میگم باشه من برات میذارم اگر گشنه نبودی بگو خانم گشنه نیستم و این گریه تا ساعت یه ربع به هشت...
-
پسرک مدرسه ای من
یکشنبه 6 مهر 1404 22:58
امروز اولین روز مدرسه ی پسرکم بود وقتی لباساش آوردم تنش کنم بغضم گرفت بسم الله گفتم و لباس پوشید براش صدقه کنار گذاشتم و از زیر قرآن رد کردم ازش عکس گرفتم تو مدرسه فکر کردم بیتابی کنه اما بادکنکی که مدیر گفت از خونه بردیم و راحت روی صندلی نشست تقریبا نیم ساعت پیشش بودم بعد قایم شدم و کم کم برگشتم خونه تا یک ساعت منتظر...
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 11 شهریور 1404 15:33
دیشب من و همسر گفتیمبریم پیاده روی و دویدن بچه ها هم ببریم بازی کنن خلاصه فقط من تونستم کمی پیاده روی کنم چون یکی باید پیش بچه ها باشه وقتی مشغول بازی هستن بعد تو پارک جزیره آب رو مدل فواره ای گذاشته بودن کم و زیاد میشد خیلی جالب بود بچه ها میرفتن بازی میکردن کلی کیف کردن در آخر خواستیم خشک بشن گفتیم برید عقب وانت...
-
سلام
جمعه 24 مرداد 1404 09:06
با پسرم میرم کودکستان محله تا شرایط ثبت نام رو بپرسیم ازش تست گرفت برای رنگها و اعداد پسرم همه رو به انگلیسی هم میگفت مدیر مهد خوشش اومد گفت ۴ میلیون پیش پرداخت میگیریم بقیه تا اسفند باید تسویه بشه.. تا اول برج میرم ثبت نامش میکنم زیاد کودکستان مجهزی نیست اما چون به دلیل آلودگی هوا بیشتر اوقات اینجا تعطیله نمیخوام...
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 8 مرداد 1404 16:11
هنوز پسرم رو برای پیش دبستانی ثبت نام نکردم بعضیا میگن ببر پیش خودت و بعضیا میگن نه اینکار نکن و دو دل هستم اون مربی که تو مدرسه ماست خیلی بدجنسه و میترسم بخاطر حس رقابت با من از نظر روحی بچه رو اذیت کنه از چند تا دوستام که معلم و مادر هستن پرسیدم بهم گفتن نبر تو کلاس خودت
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 29 تیر 1404 01:18
نمیدونم کجا خونده بودم که بعضیا درونگرا و بعضیا برونگرا هستند اما بعضیا درونگرای برونگرا هستند یعنی دوست دارن بیرون یا مهمانی بروند اما در عین حال همون موقع که درحال آماده شدن هستن میگن کاش کنسل میشد مهمان دعوت میکنند همون روز مهمانی میگن ااااا کاش اینکار نمیکردم مهمانی نمیگرفتم این رو که خوندم فهمیدم من دقیقا...
-
درهم نوشت
جمعه 20 تیر 1404 23:07
امروز بیستم تیرماه تولد دختر مهربونم بود بغلش کردم و یه دل سیر بوسیدمش بهش میگم تولدت مبارک تو بهترین دختر دنیایی بوسم میکنه و میگه تو هم بهترین مامان دنیایی فقطططط خدا میدونه چقدر عشق میکنم وقتی بوسم میکنه و صورتم پر از تف میشه میگه مامانم گوشیت رو بده به فرشته مهربون ( نازلی نقش فرشته ی مهربون رو داره ) بُیس (...