خوشبختی از آن من میشود

از زندگیم مینویسم...از شادی ها و غم هام ....

خوشبختی از آن من میشود

از زندگیم مینویسم...از شادی ها و غم هام ....

پریشانم استرس و بیخوابی و ترس و دلنگرانی دارم

مدرسه دوباره ازم دعوت کرد برای پیش دبستانی برم اون‌مربی گفت حقوق ۸ میلیون کمه بیمه نمیکنید نمیام اگر برم‌پسرم‌جفتمه خیالم راحته خواهرم میگه نرو میگه بشین تو خونه کارات کن غذات بپز بچه ت اومد سرحال باشی میگه شوهرت میاد استراحت میکنه باشگاه میره اما تو بعد استراحت نداری تفریحی نداری درس بچه ت افت میکنه به خواهر زهرا صحبت کردم اون گفت برو نمیدونم‌چکار کنم 

با زهرا صحبت کردم بهم گفت دیگه دلتو یک دله کن برو لباس فرم پسرت سفارش بده دیگه دیروز عصر رفتم خیلی شلوغ بود گفت همه بخاطر مجازی بودن لباس فرم  نگرفتن و همین روزهای آخر یادشون اومد مدرسه لباس فرم هر پایه رو یک رنگ انتخاب کرد اول زرد و دوم قرمز و سوم آبی بود


بعد هم کفشهایی  که براش خریدم بردم مطب ارتوپد فنی و نسخه پزشک بهش دادم گفتم کفی طبی میخوام و اونحا فهمیدم الکی ویزیت دکتر دادم اگر همون مستقیم میرفتم ارتوپد بدون ویزیت میگفت چه نوع کفی براش خوبه کفی طبی که برای ۶ تا ۸ ماه کار میکنه رو ۲ میلیون و نیم خریدم  و گفت بدون صندل اصلا تو خونه راه نره چون کف پاش خیلی صافه و فشار میاره به زانو و در نتیجه زانوهاش از پشت میزنه بیرون و برای دخترکم  گفت مچ پاش داره پیچ میخوره و این رو خودمم متوجه شده بودم که از ساق پاهاش نرمال نیستن گفت بخاطر نشستن مدل قورباغه ایه و کفش مخصوص داره که ۸ میلیون خریدم و بعد رفتم کفشهای پسرم عوض کردم 

از یک کلاس ۳۲ نفره (البته فعلا این تعداده فکر کنم بیشتر بشه ) فقط یک نفر فارس هست اونم پسر من ...خوب اونا که فارسی صحبت کردن براشون سخته پسر منم نمیتونه عربی صحبت کنه حالا چه کنیم همسرم تا گروه رو دید گفت پرونده اش بگیر گفت از اول گفتم دولتی بدرد نمیخوره گوش ندادی 

این دو سال کلاس من فقط فارس بودن فکر کنم یک یا دو نفر عرب زبان داشتم و کلاس جفتی کاملا عرب و حتی بلد نبودن فارسی صحبت کنند.



کل کل کردنهای خواهر و برادری بینشون دوست دارم محبت کردناشون دوست دارم امیررضا میره مغازه خرید کنه برای خواهرش ابمیوه پرتقال میگیره الین خندید طوری که حتی  چشمهاشم خندیدن و براق شدن گفت وااای داداش بیا بغلم بوست کنم از کجا فهمیدی من آب پرتقال دوست دارم بعد امیررضا خییییییلی خشک و جدی گفت مگه من خریدم باباجون گفت الین چی میخوره گفتم میخوایی آب پرتفال بده  میگم خوب تو هم خواهرتو بغل کن بگو دوستش داری بوسش کن میگه چی مگه باید هر روز بوسش کنم هفته ی قبل بغلش کردم بهش گفتم تو اجی منی بیا تا بزنمت نمیدونم این کلمات از کجا میاره ولی همینکه اینقدر حواسش به الین هست اینکه اگر بریم جایی مواظبشه و چیزی ببینه که خوشش بیاد حتما باید بیاد الین هم ببره ببینه اینکه صبحها تا بیدار میشه میره کنار الین و دستشو میگیره میگه پاشو دیگه منم بیدار شدم دوست دارم با هم کارتون ببینیم یعنی تا اینجا راه رو درست اومدم میدونم راه درازی پیش رو دارم .


خونه خریدن هم کلا کنسل شده پولمون کمه مغازه فروش نرفته وام مسکن خیلییییی به ًضرره باید نزدیک ۴۰۰ میلیون اوراق بخریم از طرفی باید سود بالایی پس بدیم بخدا که به این میگن ربا مگه تو اسلام نمیگه سود حرامه خوب اینم حرامه


اصلا آروم و قرار ندارم آرامش ندارم با دلواپسی میخوابم و با دلواپسی بیدار میشم دقیقا متوجه میشم خوابم با استرس شدیدی بیدار میشم شاید کلا سه یا چهار ساعت بخوابم از فکر کردن به دانش آموزان میناب میترسم نمیدونم چکار کنم امسال دیگه سرکار نمیرم چون فقط ۱۲ نفر ثبت نام کردن و اون مربی رو جذب کردن چه خبره شهریه از ۵۰ میلیون شروع میشه وقتی حقوق همسر من ۲۵ میلیونه چطور برم غیرانتفاعی ثبت نام کنم از طرفی دلمم نمیاد پسرکم ببرم دولتی تو شلوغی

به خواهرم میگم مقصر تویی اینقدر تو گوشم خوندی ببر دولتی بردم حالا پشیمونم هفته اینده میرم پروندش تحویل میگیرم میخوام با خیال راحت پسرم مدرسه بفرستم مدرسه ای که هست جفت کلانتریه میترسم خیلی زیاد.


خدایا کی آرامش به کشور ما برمیگرده 

خونه کاملاااا مرتب بود غذا آماده بود گفتم تا همسر برسه کمی دراز بکشم کمتر از پنج دقیقه صدای الین اومد که گفت امیررضا بیا این کوسن دومی هم آوردم بعد امیررضا گفت برو روتختی منم بیار ...هیچی نشد فقط تو پذیرایی انگار بمب ترکیده بهش گفتم اصلا چیزی نمیگم فقط بعد از بازی و قبل از اینکه عصر بریم بیرون باید پذیرایی مرتب باشه گفت باشه میدونم امیررضا حتما مرتب میکنه اماااااا الین خانوم زرنگ بازی در میاره در کمال خونسردی انگار نمیشنوه با اسباب بازی های خودش بازی میکنه تا همه جا مرتب شد یک تکه کوچیک برمیداره میگه منم کمک کردم قطعا این ژن زرنگ و رند بودن از قوم همسرجانمان بهش رسیده